پرسه درخاک غریب
کجای این شب تیره بیاویزم ...بیاویزم قبای ژنده خودرا ،قبای کهنه خودرا
پلک جهان می پرید دلش گواهی میداد اتفاقی می افتد اتفاقی می افتد و... فرشته ای از آسمان فرود آمد پی نوشت سمی مسافرته (حالابماندکه خیییییلی دلم براش تنگ شده) و اتفاقا امشب تو شهر مهشیده ! قبل از رفتنش ازم قول گرفته تو وبش واسه مهشیدجان تولد بگیرم و حتما مهشید عزیز و دوستای گل سمی می دونن که من تو این کارا سلیقه آنچنانی ندارم پس به بزرگی خودتون ببخشید درضمن همینجا تولد آبجی مهشید عزیزموبهش تبریک میگم "علــــی" وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده میکرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب میدیدم. یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او میگفتم که در ذهنم چه میگذرد. من طلاق میخواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمیرسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟ از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او گریه میکرد. میدانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگیاش آمده است. اما واقعاً نمیتوانستم جواب قانعکنندهای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش میسوخت. با یک احساس گناه و عذاب وجدان عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود میتواند خانه، ماشین، و ۳۰% از سهم کارخانهام را بردارد. نگاهی به برگهها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد. زنی که ۱۰ سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبهای تبدیل شده بود. از اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر داده بود متاسف بودم اما واقعاً نمیتوانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم. برای من گریه او نوعی رهایی بود. فکر طلاق که هفتهها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، الان محکمتر و واضحتر شده بود. برای من قابل قبول بود. اما یک چیز دیگر هم خواسته بود. او از من خواسته بود زمانی که او را در روز عروسی وارد اتاقمان کردم به یاد آورم. از من خواسته بود که در آن یک ماه هر روز او را بغل کرده و از اتاقمان به سمت در ورودی ببرم. فکر میکردم که دیوانه شده است. اما برای اینکه روزهای آخر با هم بودنمان قابلتحملتر باشد، درخواست عجیبش را قبول کردم. درمورد شرایط طلاق همسرم با معشوقهام حرف زدم. بلند بلند خندید و گفت که خیلی عجیب است. و بعد با خنده و استهزا گفت که هر حقهای هم که سوار کند باید بالاخره این طلاق را بپذیرد. از زمانیکه طلاق را به طور علنی عنوان کرده بودم من و همسرم هیچ تماس جسمی با هم نداشتیم. وقتی روز اول او را بغل کردم تا از اتاق بیرون بیاورم هر دوی ما احساس خامی و تازهکاری داشتیم. پسرم به پشتم زد و گفت اوه بابا رو ببین مامان رو بغل کرده. اول او را از اتاق به نشیمن آورده و بعد از آنجا به سمت در ورودی بردم. حدود ۱۰ متر او را در آغوشم داشتم. کمی ناراحت بودم. او را بیرون در خانه گذاشتم و او رفت که منتظر اتوبوس شود که به سر کار برود. من هم به تنهایی سوار ماشین شده و به سمت شرکت حرکت کردم. در روز دوم هر دوی ما برخورد راحتتری داشتیم. به سینه من تکیه داد. میتوانستم بوی عطری که به پیراهنش زده بود را حس کنم. فهمیدم که خیلی وقت است خوب به همسرم نگاه نکردهام. فهمیدم که دیگر مثل قبل جوان نیست. چروکهای ریزی روی صورتش افتاده بود و موهایش کمی سفید شده بود. یک دقیقه با خودم فکر کردم که من برای این زن چه کار کردهام. در روز چهارم وقتی او را بغل کرده و بلند کردم، احساس کردم حس صمیمیت بینمان برگشته است. این آن زنی بود که ۱۰ سال زندگی خود را صرف من کرده بود. در روز پنجم و ششم فهمیدم که حس صمیمیت بینمان در حال رشد است. چیزی از این موضوع به معشوقهام نگفتم. هر چه روزها جلوتر میرفتند، بغل کردن او برایم راحتتر میشد. این تمرین روزانه قویترم کرده بود! یک روز داشت انتخاب میکرد چه لباسی تن کند. چند پیراهن را امتحان کرد اما لباس مناسبی پیدا نکرد. آه کشید و گفت که همه لباسهایم گشاد شدهاند. یکدفعه فهمیدم که چقدر لاغر شده است، به همین خاطر بود که میتوانستم اینقدر راحتتر بلندش کنم. یکدفعه ضربه به من وارد شد. بخاطر همه این درد و غصههاست که اینطور شده است. ناخودآگاه به سمتش رفته و سرش را لمس کردم. همان لحظه پسرم وارد اتاق شد و گفت که بابا وقتش است که مامان را بغل کنی و بیرون بیاوری. برای او دیدن اینکه پدرش مادرش را بغل کرده و بیرون ببرد بخش مهمی از زندگیش شده بود. همسرم به پسرمان اشاره کرد که نزدیکتر شود و او را محکم در آغوش گرفت. صورتم را برگرداندم تا نگاه نکنم چون میترسیدم در این لحظه آخر نظرم را تغییر دهم. بعد او را در آغوش گرفته و بلند کردم و از اتاق خواب بیرون آورده و به سمت در بردم. دستانش را خیلی طبیعی و نرم دور گردنم انداخته بود. من هم او را محکم در آغوش داشتم. درست مثل روز عروسیمان. اما وزن سبکتر او باعث ناراحتیم شد. در روز آخر، وقتی او را در آغوشم گرفتم به سختی میتوانستم یک قدم بردارم. پسرم به مدرسه رفته بود. محکم بغلش کردن و گفتم، واقعاً نفهمیده بودم که زندگیمان صمیمیت کم دارد. سریع سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. وقتی رسیدم حتی در ماشین را هم قفل نکردم. میترسیدم هر تاخیری نظرم را تغییر دهد. از پلهها بالا رفتم. معشوقهام که منشیام هم بود در را به رویم باز کرد و به او گفتم که متاسفم، دیگر نمیخواهم طلاق بگیرم. او نگاهی به من انداخت، تعجب کرده بود، دستش را روی پیشانیام گذاشت و گفت تب داری؟ دستش را از روی صورتم کشیدم. گفتم متاسفم. من نمیخواهم طلاق بگیرم. زندگی زناشویی من احتمالاً به این دلیل خستهکننده شده بود که من و زنم به جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم. حالا میفهمم دیگر باید تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روی او را در آغوش گرفته و از اتاق خوابمان بیرون بیاورم. معشوقهام احساس میکرد که تازه از خواب بیدار شده است. یک سیلی محکم به گوشم زد و بعد در را کوبید و زد زیر گریه. از پلهها پایین رفتم و سوار ماشین شدم. سر راه جلوی یک مغازه گلفروشی ایستادم و یک سبد گل برای همسرم سفارش دادم. فروشنده پرسید که دوست دارم روی کارت چه بنویسم. لبخند زدم و نوشتم، تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز صبح بغلت میکنم و از اتاق بیروم میآورمت. —————————- ……کاش می شد داستان را همین جا تمام کرد. شاید هم باید همین کار را می کردم. نکته اصلی داستان روشنه ولی …… —————————- شب که به خانه رسیدم، با گلها دستهایم و لبخندی روی لبهایم پلهها را تند تند بالا رفتم و وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم روی تخت افتاده و مرده است! او ماهها بود که با سرطان میجنگید و من اینقدر مشغول معشوقهام بودم که این را نفهمیده بودم. او میدانست که خیلی زود خواهد مرد و میخواست من را از واکنشهای منفی پسرمان بخاطر طلاق حفظ کند. حالا حداقل در نظر پسرمان من شوهری مهربانم! برسقف فروریخته ام ،چلچله ای نیست .....چلچله ای نیست درحسرت دیدارتو آواره ترینم فردا رو چه دیدی دستاتو بده به دست من تو نامیدی فردارو چه دیدی؟؟ واقعا فردا رو چطور باید ببینیم چی پیش میاد کی زنده اس کی مرده؟؟ سوالای هست که هیچ کس جوابشو نمیدونه !! پس در قلبتو باز کن غم دلتو رها کن از عشق بگو دست بزن و شادی بپا کن فردارو چه دیدی؟؟ - تحت تاثیر آهنگای فرشید امین قرار گرفتم خب چ کار کنم 3روزه مامانمو ندیدم باهاش حرف نزدم دارم از دلتنگی میمیرم الان که از خواب پاشدم نمیدونید چه دلتنگی بهم دست داده هیچکار نتونستم انجام بدم اومدم پای کامی یه آهنگ گذاشتم و شروع کردم به گریه کردن وای مامانم هم عاشق این آهنگه تو ماشین کنارم میشینه اینو واسش میذارم آهنگ معین " با تو نفس کشیدنو دوس دارم همیشه با تو بودنو دوس دارم" مادری عزیزم با تو نفس کشیدنو دوس دارم مادری مهربانم وای خدای من سایه مامانم همیشه بر سرم باشه آخه بی مادری خیلی سخته درک میکنم اونایی رو که مادر ندارن سه حرف داره اما برا تنهایی من حرف نداره"خدا" میدونی تازگیها دوری تو سخته برام؟ اینم از کار زمونه! میدونی تازگیها در به در کوچه به کوچه سر راه من نشسته؟ این روزها هر جا که میرم یکی با سنگ دوروئی زده قلبمو شکسته! میدونی عاشقته، رفته به سر حد جنون ؟ غصه ی منم همینه! دم تو گرم که چقدر ساده ای ناز مهربون - پی نوشت:هدفم از این آپ فقط خط سومش مهمه هیشکی قلبمو نشکسته یعنی هیشکی جرات نداره آخه قلبم جاش محکه تو قلب عزیزی که برام دنیا ارزش داره وای پس فردا تولد عزیز دلمه دل تو دلم نیست علی هم نیست خودم تنها باید واسش تولد بگیرم اما میترکونم واسش به من میگن سمی نه برگ جغندر بهله همیشه بعد از دانی عزیزم آرزوی یه دختر داشتم که اسمشو بذارم فاطمه که خدا دعامو قبول کرد خدا جووونم دوست دارم خب بگم از موقع تولدش قرار بود فاطمه 2 اردیبهشت دنیا بیاد یعنی دکتر وقت زایمان داد به 2 اما همون روز عمم قرار بود برن مکه و من چون علاقه زیاد به عمه جوونم داشتم به دکتر گفتم نمیشه زودتر زایمان کنم آخه مامانم میخواد بره مکه نیستش دکترم که خیلی آقا بود تاریخ داد به 31 فروردین این شد که دخمل خوشملم 2 روز زودتر دنیا اومد که سمی پیش مرگش شه وای جاتون خالی دیروز رفته بودیم با خواهر شوهرم یه جای بسیار قشنگ که پر از گلهای زیبا بود نهار که خوردیم حرکت کردیم وسطای راه که رسیده بودیم بارون شروع به بارش کرد نگه داشتیم وزدیم به کوه اونجا بلندی زیاد بود بعد تگرگ اومد ...وای خیلی حال میداد زیر تگرگ وبارون راه رفتن دونه های تگرگ به صورتت که میخوردن جیگرت حال میومد دوباره حرکت میکردیم دوباره نگه میداشتیم و...... خلاصه اینکه یه جا رسیدیم خواهر شوهر گفت سمی من از همین دره کوه میرم پایین تا برسم به جاده بعد شما بیاین اونجا اون رفت منم از کوه اومدم پایین تو ماشین بودم منتظر علی جونم که بیاد اومد راه افتادیم اما از خواهر علی خبری نبود وای من داشتم سکته میکردم گفتم وای علی نکنه گم کرده باشه یا زبونم لال خورده زمین نمیتونه بیاد داشتم غصه میخوردم که سرو کلش پیدا شد وای اونم ما رو گم کرده بود فک کرده بود ما رفتیم واونو جا گذاشتیم وهزار فکر دیگه اینقد گریه کرده بود اما به هر حال خیلی خوش گذشت یه سری شیطونی هم کردم که اینجا خوبیت نداره بگم آخه واسه مجردا خوب نیس اما واسه متاهلا میگم تو وبشون "دوست داشتن کسی که لایق محبت نیست اسراف محبت است" ما آدما فک کردیم فقط دور ریختن انواع خوراکیا اسراف هست بدون هیچ درد سری اونارو دور میریزیم واز دور ریختن آنها و اسراف کردن ناراحت نیستیم و واسمون مهم نیست اما وقتی میفهمیم که چقد محبت اسراف کردیم انوقته که دیگه ..... کاش اسراف نکرده بودیم کاش به اونایی محبت کرده بودیم که لیاقت داشتن معنی محبت رو میفهمیدن دیگه دیر شده خیلیم دیر شده به افسوس خوردن راهی نمونده که بخوایم محبتامونو پس بگیریم هیچ سالی خرید عیدو نمیذاشتم آخرین روز اما امسال که زیاد حوصله و حال خرید نداشتم دیروز مجبور شدم یه سری کارارو انجام بدم وااای دیوونه شدم از شلوغی اعصاب خوردی بود ماشینم برده بودم کارواش مجبور بودم با تاکسی اینور اونور برم سوار یه تاکسی شدم هیچوقت جلو نمی نشستم اما دیروز نشستم چون راننده تاکسی یه جوری باحال بود بدون هیچی شروع کرد به حرف زدن از گرونی و انتخابات و.... منم گرم حرف زدن باهاش شدم همچین مخالفت میکردم از انتخابات که ابجیم دیگه نتونست جلو خنده خودشو بگیره گفت واااای سمی تو خودت تو انتخابات شرکت کردی بهد مخالفت میکنی!!!!!(البته واسه یه چی دیگه هم خنده اش گرفت که دیگه نمیشود گفت راننده میگفت من یه مهر تو شناسنامم نخورده منم در جوابش گفتم خودت خوب کردی که رای ندادی ایوووووووووووول چی رای بدی بهد بیان اینجور به سر مردم بدن بلاخره جاتون خالی دیروز کلی گپ زدیم با راننده تاکسی این از دیروز ما امروزم کلی کار داشتم الانم هنوز کار دارم اما نمیدونم یه حسی دارم حال هیچ کاری رو ندارم اصلا هیچی شوق و حسی ندارم که عید میخواد بشه شما هم اینجورین؟؟؟ پی نوشت:دوستون دارم دوستان عزیزم وعیدتون مبارک سال خوبی داشته باشین تا سال بعد بای چه لطیف است حس آغازی دوباره وچه زیباست رسیدن دوباره به روزهای زیبای آغازتنفس... وچه اندازه عجیب است ، روزابتدای بودن وچه اندازه شیرین است امروز روزمیلاد.... روزتو... .... تمام نوشته هاشو دوست دارم بعضی وقتا نه همیشه حرفای قشنگی میزنه زیبا مینویسه " زمستون امسال خیلی سنگینی داشت " مثل برفی که روی هرچی میشینه اونو خم میکنه میشکنه زمستونم امسال برای ما هر دوتامون سنگینی داشت منتظر بهار هستیم که از راه برسه واین سنگینی رو این خم شدن رو ازمون دور کنه دلم بهار رو میخواد بهاری پر از همه چی دلم گرفته از این زمستان طولانی از این زمستان که فقط سوزو با خودش همراه داشت هیچوقت اینقد منتظر بهار نبودم هیچوقت اینقد از زمستان متنفر نبودم ...... پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد..... در راه با یک ماشین تصادف کرد وآسیب دید عابرانی که رد میشدن به سرعت اونو به اولین درمانگاه رسوندن پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد رو پانسمان کردن بعد به او گفتن باید از سر شما عکس بگیریم تا مطمئن شیم جایی از بدنتان آسیب ندیده! پیرمرد غمگین شد گفت عجله دارم نیاز به عکس نیس پرسیدند واسه چی عجله داری؟؟ پیرمرد گفت همسرم در خانه سالمندان اس هر روز صبح به اونجا میرم وبا او صبحانه میخورم نمیخوام دیر برسم پرستاران بهش گفتن ما خودمون بهش خبر میدیم پیرمرد با اندوه گفت او آلزایمر داره چیزی متوجه نمیشه حتی منو هم نمیشناسه!!! پرستاران با تعجب گفتن وقتی تو رو نمیشناسه پس چرا هر روز باید بری صبحانه رو با او بخوری؟؟؟؟!!! پیرمرد با صدایی گرفته و بغض سنگینی گفت: من که اونو میشناسم میدونم کیست!!!! برو ای خوب من ، هم بغض دریا شو ، خداحافظ "خداحافظ " شده یه چی براتون سنگینی کنه ؟ شده رو یه کلمه حساس باشین؟؟ شده حتی یه حرف براتون اینقد بزرگ بشه اینقدر براتون سنگینی کنه که هرکار کنید نتونید اون سنگینی رو تحمل کنید؟؟ آره واسه من این اتفاق افتاده بود بارها اما یه چی دیگه نه یه حرف! اما دیشب یه حرف از یه کلمه برام سنگینی کرده بود برام بزرگ شد اینقد که هر کار میکردم نمیتونستم اونو تحمل کنم چشمامو میبستمو باز میکردم اما اندازه اتاقی که توش خوابیده بودم بزرگ بود سنگین بود فک میکردم الان میاد رو سرم با اون سنگینی له میشه جسمم اما نه روحم له شد کاش جسمم هم له شده بود اون حرف چی بود !!! بگم؟؟؟؟ باشه میگم "خ" بود بهم نخندین نگین سمی دیوونه شدی هیچی نگین اگه اینجور نشدین هیچی نگین آره سمی دیوونه شده بود دیشب نه الان سمی چند وقته دیوونه شده روانی شده بارها اینجور شده له شده هر بار که این کلمه رو میشنوه دیوونه میشه روانی میشه دوس ندارم این کلمه رو وقتی این کلمه رو که امیدی نداشته باشم سخته برام تحملش حتی یه حرفش حتی دیدنش روی صفحه به من بگین بقیه کلمه به معنی چیه؟؟ کی این کلمه رو گفته؟؟ هان؟؟ خدا فقط میخوام از این کلمه اسم بزرگ تورو بشنوم از بقیش متنفرم - - - - پی نوشت :امروز تولد عشقمه اومدم اینجا بهش بگم تولدت مبااااااااااااااااااارک دوست دارم خیییییییییییییییییییییییییلی "دل عاشقم بذار فدای این عشق بشه" آره بذار بشه آخه بخاطر این عشق جنگیدم با همه چی با همه کس یادت هست ؟؟؟ وای یادت هست اون روزی که اومدی خونمون بابام اومدپس به همون روز قسمت میدم بذار یه عاشق بمونم بذار تو قلبت بمونم تو تنها واسه من تو دنیا عزیزترینی مثل" خورشید" واسه فرداااااااا فردا رو ازم نگیر هیچوقت 

روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی مینویسد. شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم. وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود. توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم.
صبح روز بعد او شرایط طلاق خود را نوشته بود: هیچ چیزی از من نمیخواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته بود. او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم یک زندگی نرمال داشته باشیم. دلایل او ساده بود: وقت امتحانات پسرمان بود و او نمیخواست که فکر او بخاطر مشکلات ما مغشوش شود.
دیریست که ازخانه خرابان جهانم
هرچند که تامنزل تو، فاصله ای نیست فاصله ای نیست .....























| Design By : RoozGozar.com |
























